باید با جور پاییز ی هر جور که هست کنار بیایی حس می کنی که در کنار هر سختی آسانی و
باهر تلخی و تحمل آن شیرینی بیشتر مزه می دهد با این وجود یک حقیقت تلخ هم هست ...
هر که را با گل آشنایی بود گو برو با جفای خار بساز
..اینجا بهاری زیر سرمای گزنده خود را آماده همکاری با عاشقان گل کرده است که با بلبل وخار..
بیش از دیگران آشناست ..می خواهی از گل خاطره ای خوش داشته باشی...با خاری که قصدش
حمایت ازآشنای تو بوده مهربانتر از پیش باش!!
تجربه می کند بیاییم یکبار دیگر خود بهاریمان را از غرق در خاک نجات دهیم تا جویبارمان
به دریای الهی وصل گردد......میهمان ابیات شاهدی از جناب فیض.....
آمد خزان عمر و بهارش زدست رفت در ماتمش چو ابر بهاری ببار اشک !!؟؟
خزان بگذشت عمر فیض سرتا سر بدان امید ....
که خواهد شد بهار عارضش روزی بهار من !!؟؟؟
......دیدید با جنابش هم عقیده از آب در آمدیم !! چقدر خوشدلیم که باران را با بهارش و
پاییز رابا رنگهایش به زمینه ای مطلوب در زمین بکشانیم تا درآن طلوع آبی ! خود را ...
در آغوش خدا پیدا کنیم ؟؟؟!!!!اینهمه رشادت را کجا می توانستی پیدا کنی ؟ جز آدمی
که شیر خام خوردهء آن دایهء نکوست وز بهر عاشقی از مجنون گذشته است....
نیست از بی دست و پایی گر نمی آیم به خود بهر برگ تن به کوی یار میدان می کشم
راهی که راهزن زد یک چند امن باشد ایمن شدم ز شیطان تا توبه را شکستم
از خود مرا برون بر تا کی درین خرابات ؟ مستی و هوشیاری سازد بلند و پستم!؟
از جام بیخودی کرد ساقی خدا پرستم بودم ز بت پرستان تا از خودی برستم ؟!
تو شاد باش که من همچو غنچهء تصویر
خجل ز آمدن و رفتن بهار شدم!؟
در اقلیم تجرد پادشاه وقت خود بودم نمیدانم چه کردم تا به زندان بدن رفتم ؟!
چو خار دلشکسته درین بوستان سرا
شرمندهء نسیم بهارو خزان شدم !؟
در جام لاله ریخت نمک ..سردی خزان
ما از می غرور همان مست و سرخوشیم
چو عکس چهرهء خود در پیاله می بینم
خزان در آینهء برگ لاله می بینم
موقوف نسیم است بهم ریختن ما آمادهء پرواز چو اوراق خزانیم !!!؟
ستارهءصبح متصل شویم و به تدریج ابیات شکفتن و شکستن را برای گذر به سوی سیمرغ کمال
ارائه کنیم: انشاء الله امروز میهمان صائب تبریزی (ره) هستیم
با صد زبان غنچهء گل بی زبان شدم
تا پرده دار خردهء راز نهان شدم
تا غنچه ایم پردهء رازیم عشق را
چون باز می شویم گلستان آتشیم
اگر در پرده سازی بگذرد چون غنچه عمر من
برآرد خردهء راز نهان سر از گریبانم
اگر آرد برون آن گلستان سر از گریبانم
برآرد صدبهشت جاودان سراز گریبانم
منزل فانیست قرارش مبین
باد خزانی است بهارش مبین !
غنچه به خون بسته چو گردون کمر
لالهء کم عمر زخود بی خبر !؟
فصل بهار تعطیل کنیم همین را برای رسیدن به خزان ادامه میدهیم به حول و قوه الهی
مارا بهار و سبزه و گلزار در دل است
از مهر جان خزان نپذیرد بهار ما
سوی خزان عمر خزان بردم آن بهار
صددر برویم از گل رخسار باز کرد
آمد خزان عمر و بهارش زدست رفت
در ماتمش چو ابر بهاری ببار اشک
خزان بگذشت عمر فیض سرتاسر بدان امید
که خواهد شد بهار عارضش روزی بهار من![]()
بهار رو به پاييز
گل نيز در آن هفته دهن باز نمي كرد وامروز نسيم سحرش پرده دريدست
نو بهار از غنچه بيرون شد به يك نوپيرهن
بيد مشگ انداخت تا ديگر زمستان پوستين
باد گلهارا پريشان مي كند هر صبحدم
زان پريشاني مگر در روي آب افتاده چين ؟!!
زمين و باغ و بستان را به عشق باد نوروزي
ببايد ساخت با جوري كه از باد خزان آيد
هر كه را با گل آشنايي بود گو برو با جفاي خار بساز
بهارانه ۴۲ : بهار رو به خزان ..... ۱صل ما (میهمان شاعر معاصراستاد صاعدی)
کتاب ارتفاع بیدار عشق
باغ بود و در سکوتش ظهر بود بر دهان هر شکوفه مهر بود
آفتاب و عطر در هر سو رها از ورای ابرها بر شاخه ها
روح در برگی جوان گر می گرفت چشم از موج هوا در می گرفت
روی جعد گیسوان دور کوه سایه روشنهای برفی با شکوه
گل انیس بلبل مشتاق بود هر نسیمی پلّه ی اشراق بود
ما سکونت در تجلی داشتیم نور با دست وضو می کاشتیم
پس نماز ظهر را در سجده ای دوره می کردیم حول مژده ای
مژده می آمد زروح سبز فصل هر نمودی باز می زاید زاصل
اصل ما چون نطفه دارد در عدم می شود زایا چو آن جا زد قدم
مرگ ...پایان من و ما نیست نیست رجعت بر اصل عین زندگیست
هر بهاری « اصل » دارد در بهار هر خزان را هم خزان باشد« تبار»
هر بهاری از بهاری شد پدید در کف پاییز سبزینه که دید
ای بهار من بمان تا گل کنمچشمه های عشق را غلغل کنم
هر نفس یک عشق در من ساز کن
هر نفس از نو مرا آغاز کن
بهاررو به خزان: امروز ميهمان حافظ : شكر ايزد
شكر ايزد كه زتاراج خزان رخنه نيافت
بوستان سمن و سرو گل و شمشاد ها![]()
ناگشوده گل نقاب ، آهنگ رحلت ساز كرد
ناله كن بلبل كه گلبانگ دل افگاران خوش است
بهار خدا هم به نحو تجلي نه تجافي به زمين نازل مي شود يعني اينهمه گل و شكوفه تا آنجا كه مشيتش راه داشته باشد چند تا زمين ديگر را هم پراز شكوفه مي كند ولي از آنجا كه همة اياتش حتي بهارش براي تذّكر
به بشر خلق شده اينام درسش اينه كه هر جواني به ميانسالي و سپس به پيري مي رسه بلبل سخن حافظ عليه الرحمه انسان است ...
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
گرماي دي